خورشید سر برهنه
خورشید سر برهنه
احمد عزيزي
باز این چه شورش است مگر محشر آمده/
خورشید سر برهنه به صحرا در آمده/
آتش به کام و زلف پریشان و سرخ روی/
این آفتاب از افقی دیگر آمده/
چون روز روشن است که قصدش مصاف نیست/
این شاه کم سپاه که بی لشکر آمده/
یاران نظر کنید به پهلو گرفتنش/
این کشتی نجات که بی لنگر آمده/
“شاعر شکست خورده ی توفان واژه هاست”/
یا این غزل بهانه ی چشم تر آمده ؟/
بانگ فیاسیوف خذینی است بر لبش/
خنجر فروگذاشته با حنجر آمده…/
آورده با خودش همه از کوچک و بزرگ/
اصغر بغل گرفته و با اکبر آمده/
ای تشنگان سوخته لب تشنگی بس است/
سر برکنید ساقی آب آور آمده/
این ساقی علم به کف بی بدیل کیست ؟/
عطشان در آب رفته و عطشان تر آمده/
این ساقی رشید که در بزم می کشان/
بی دست و بی پیاله و بی ساغر آمده/
آتش به خیمه های دل عاشقان زده/
این آتشی که رفته و خاکستر آمده/
آبی نمانده روزه بگیرید نخل ها/
نخل امید رفته ولی بی سر آمده/
جای شریف بوسه ی پیغمبر خداست/
این نیزه ای که از همه بالاتر آمده/
آن سر که تا همیشه سر از آفتاب بود/
امشب به خون نشسته به تشت زر آمده/
ای دست پر سخاوت روشن گشوده شو/
در یوزه ای به نیت انگشتر آمده/
بوی بهشت دارد و همواره زنده است/
این باغ گل به چشمت اگر پرپر آمده/
بگذار تا دمی به جمالت نظر کنم/
هفتاد و دومین گل از خون بر آمده/
لب واکن از هم ای تن بی سر حسین من !/
حرفی به لب بیار ببین خواهر آمده …/ احمد عزيزي