اول اردیبهشت ماه جلالی : دكتر فتوحي
آن رندِ نحوی
1. زبان بازی نمیکند بل با زبان بازی میکند تا از یکنواختی و تکرار زبان بکاهد. بازیهای دستوری او در خواندن نخست محسوس نیست ولی هنوز به آخر جمله نرسیدهای که مجبور میشوی برگردی و دوباره بخوانی. شیخ غافلگیرت کرده.
اول نظر ز دست برفتم عنان عقل و آن را که عقل رفت چه داند صواب را
نحو بیت طبیعی است. به طور عادی میخوانی که «با نظر اول من از دست رفتم»؛ بعد میرسی به «عنان عقل» که سرش در جمله بی کلاه مانده. بر میگردی میبینی منظور سعدی این است: در نظر اول «عنان عقل از دست رفت» نه «من از دست رفتم»، تبسی بر لب میآوری که بازیخوردهای. اما شیخ هنوز رهایت نمیکند: مصرع را چطور تأویل کنی؟ «م» ضمیر را به دست اضافه کنی (عنان عقل از دستم رفت) یا به عقل (عنان عقلم از دست رفت).
و بیتی دیگر
میخواستمت پیشکشی لایق خدمت جان نیک حقیرست ندانم چه فرستم
«میخواستمت» خیلی صمیمانه است، تعبیری روان و از زبان محاوره «تو را میخواستم» ولی ناگهان میفهمی که بازی خوردهای و خطا خواندهای. بر میگردی جابهجاییهایی صورت گرفته و چیزهایی حذف شده چنین میخوانی:
- میخواستم [برای]ت پیشکشی لایق خدمت [بیاورم]
شیخ وقتی ضمیر «ت» مخاطب را به فعل پیوند میدهد و فعل را در آغاز جمله میآورد غرضی دارد. میدانی که «انرژی اصلی جمله در فعل است». اگر ضمیر (و معمولاً معشوق) را متصل به کانون انرژی جمله در صدر سخن بنشانی، موقعیتش ارتقاء مییابد. عجب شوری در سخن میافتد:
آمدمـت که بنگرم باز نظر به خود کنم
ندانمـت که چه گویم تو هر دو چشم منی
ندانمـت که اجازت نوشت و فتوی داد که خون خلق بریزی؟ مکن که کس نکند
قیام خواستمـت کرد عقل میگوید ... [قیام خواستم کردن برای تو]گرفتمت که نیامد ز روی خلق آزرم [گرفتم که ز روی خلق آزرمت (= شرمت) نیامد]
2. گاهی هم به دیگر بازیچه میشوی. مثلاً در بیت زیر دو بند «گشاده است» و «بسته است». گمان میبری که شیخ حرفش را پس گرفته اما نه ا واز دو بند متقابل با هم یک اندیشه میسازد:
در آفاق گشادست و لیکن بستهاست از سر زلف تو در پای دل ما زنجیر
با حذف یکی از دو بند، هم سخن نیمه تمام میماند و هم شاعرانگی بیت از میان میرود:
انگشتنمای خـــلق بودن زشت است و لیک با تو زیباست.
گفتي ز خاک بيشترند اهل عشق من از خاک بيشتر نه که از خاک کمتريم
دو بند دستوری متضاد در یک بیت یک ایده را میسازند. واحد اندیشه در این جملهها از تقابل غافلگیرکنندة دو بخش متضاد حاصل میشود و لذت آن ناشی از دیدن وحدت میان تناقضهاست.
3. گاهی هم گرفتار سویهگردانی سخن میشوی. گنگ و گیج میمانی که چه کسی با چه کسی حرف میزند؟
گویندۀ مصرع اول کیست؟ علی الظاهر کسی خطاب به سعدی میگوید «دل منه». کسی هم با فعل جمع متکلم «نمی دهیم» جواب میدهد. سعدی در یک بیت (غالباً بیت تخلص) در مصرع اول خود را در مقام مخاطب قرار میدهد و در مصرع دوم از زبان متکلم جواب آن «خودِ بیرون آمده از تن خویش» را میدهد:
سعدیا با تو نگفتم که مرو در پی دل نروم باز گر این بار که رفتم جستم
بلاغیان به این فنِ تغییر جهت سخن از گوینده به مخاطب یا از غایب به شنونده و گوینده، التفات گویند.
با تغییر شخص و جهت سخن، جریان خودکار خواندنت دچار وقفه میشود یکباره میفهمی که مسیر طبیعی اندیشه را خطا رفتهای، به بازیات گرفتهاند.
حـیات سـعـدی آن بـاشـد کـه بـر خـاک درت میرد دری دیـگـر نـمـیدانـم مـکـن مـحـروم از ایـن بـابـم
و از همه پیچیدهتر سویهگردانی در این بیت است:
زنــار اگــر بـبـــنــدی ســـعــدی هــزار بـــار بـه زان که خـرقـه بـر سـر زنار میکنم
در خوانش هر بیتی به خطا میافکندت، باز بر میخیزی خرم و خندان و میخوانی و از این بازیخوردنها سرمست میشوی. شگفتا! چگونه ما بازیچۀ زبانیم و زبان بازیچۀ شاعران.
وين قباي صنعت سعدی كه در وي حشو نيست حـد زیبــایی نـدارد خـــاصه بر بــالای تــو