كند و كاوي در معني « سر سفره» در مصرع «چون سر سفره رخ او توي توي ...»
كند و كاوي در معني « سر سفره» در مصرع «چون سر سفره رخ او توي توي ...»
دفتر ششم مثنوي
دکتر هادی اکبرزاده
درآمد:
بيگمان، مثنوي معنوي از جملة كتابهايي است كه دريايي بيكران از فرهنگ عامه و نكات زبدة ادبي را داراست. اين اثر سترگ داراي شاخصههاي فرهنگي خاصي است كه برگرفته از فرهنگ و تمدن ايراني ـ اسلامي است.
يكي از موضوعاتي كه مولانا بدان اشارت نموده است، عبارت «سر سفره» ميباشد كه براي نويسندهي جستار حاضر دغدغه ايجاد كرده است.
نويسنده با تبيين معاني گونهگون اين عبارت در ميان كتب ادبي، به كاربرد آن در فرهنگ عامة شمال خراسان اشاره ميكند.
در دفتر ششم مثنوي «در داستان آن عجوزه كه روي زشت خويشتن را جندره و گلگونه ميساخت و ساخنه نميشد و پذيرا نميآمد.» ابيات ذيل آمده است:
بود كمپيري نود ساله كلان پر تشنّج روي و رنگش زعفران
چون سر سفره رخ او توي توي ليك در وي بود مانده عشق شوي
ريخت دندانهاش و مو چون شير شد قد كمان و هر حسش تغيير شد...
(بيت 1225 ـ1222)
اين ابيات در توصيف پير زني نود ساله است كه چهرهاي پر از چين و شكن چون سر سفره داشته است... آنچه در اين بحث بدان ميپردازيم مصرع اوّل بيت دوم ابيات بالا است كه در آن آمده است: «چون سر سفره رخ او، توي توي» كه در آن «رخ پير زن» به «سر سفره» مانند شده است. نگارنده در اين مقال به اين پرسش كه چرا مولوي اين تشبيه را به كار برده است پاسخ ميدهد و به طور اجمال بدان ميپردازد.
استاد بزرگوار آقاي دكتر سيد جعفر شهيدي در توضيح «سر سفره» آورده است:«بعض شارحان آن را «دستار خوان» معني كردهاند و بعضي «گوشهي سفره» امّا چنان كه ميبينيم دستار خوان و سر سفره (خود به خود) چين و شكن ندارد و چين و شكن عارضي ممكن است در هر پارچهاي پديد شود و اختصاص به سفره ندارد تا مشبه به قرار گيرد. گمان ميرود سر سفره در اين بيت معني ديگري داشته باشد:
هر گه كه سر سفره كس گردد شق كوهان شتر خواهد و مقل ازرق
هر روز به موم زرد و مرهم كردن صحّت پس از آن طلب نمودن از حق
(يوسفي طبيب، به نقل از آنندراج)[i]
سپس به اين نتيجه رسيدهاند كه :« ظاهراً [ از ] سر سفره در اين بيت توي و چين و شكن مقصود است.»[ii]
نگارندة اين جستار پس از تأمل در اين مصراع به جستجوي شواهدي براي سفره پرداخت و به اين نتيجه دست يافت كه سفره در گذشته به دو شكل زير بوده است:
1- پارچهاي گسترده كه بر آن خوردني و نوشيدني مينهادند و بدان دستار خوان نيز ميگفتهاند. لازم به توضيح است كه سفرة امروزي احتمالاً همان سفرة درازي بوده است كه بالاي خوان (طبق چوبي بزرگ) ميگستردهاند:
فردوسي:
يكي سفره پيش پرستندگان بگسترد و برخاست چون بندگان
(شاهنامه، نشر قطره، ص872)
اسرار التوحيد: «خواجه حسن مؤدب گفت: چون اين روز نماز ديگر بگزارديم، شيخ مرا بخواند و گفت: «اي حسن، صوفيان چند تنند؟» گفتم: «صد و بيست كساند، هشتاد مسافر و چهل مقيم.» گفت: «فردا چاشتشان چه خواهي داد؟» گفتم: «آنچ شيخ اشارت كند!» گفت: فردا بايد كه هر كسي را سر برّهي تر پيش نهي و شكر كوفته بسيار بياري تا بر آن مغز ميپاشند و هر كسي را رطلي حلواي خليفتي بشكر و گلاب پيش نهي و عود و گلاب بسيار بياري تا ما عود ميسوزيم و گلاب بر ايشان ميريزيم و كرباسهاي گازور شو بياري و اين سفره در مسجد جامع بنهي تا آن كساني كه ما را در غيب، غيبت ميكنند به رأي العين ببينند كه حق، سبحانه و تعالي عزيزان درگاه عزّت را از پردة غيب چه ميخوراند... اين جمله ساخته شد و بامداد پگاه برفتم و كرباس بستدم و در مسجد جامع سفره بكشيدم بر آن جمله شيخ اشارت كرده بود.» (آن سوي حرف و صوت، گزيدة اسرار التوحيد، دكتر شفيعي كدكني، ص 73 و 72)
«روز ديگر، پگاه برفتم و كرباسها به مسجد جامع بردم و سفره بيفكندم بر آن جمله كه شيخ اشارت فرموده بود.» (حالات و سخنان ابوسعيد، ... به تصحيح دكتر شفيعي كدكني، ص59)
2- شكل ديگر آن كه در ارتباط با مصراع مورد بحث است به صورت سفرة امروزي (دستار خوان يا پارچه گسترده) نبوده است؛ بلكه توشهدان يا پارچهاي مدوّر بوده است كه سر آن را با بند يا ريسماني ميبستهاند كه نگارندهي اين مقاله پس از مراجعه به آثار قدما شواهد بسياري مبني بر وجود چنين سفرهاي يافته است.
مواردي كه در ذيل ميآيد وجود اين شكل از سفره را به اثبات ميرساند:
-گاه سفره را به ميخ آويزان ميكردهاند. دو شاهد مثال در اين جا ميآوريم:
مثنوي:
صوفياي بر ميخ روزي سفره ديد چرخ ميزد جامهها را ميدريد
بانگ ميزد نك نواي بينوا قحطها و دردها را نك دوا
چون كه دور و شور او بسيار شد هر كه صوفي بود با او يار شد
كخ كخي و هاي و هويي ميزدند تاي چندي مست و بيخود ميشدند
بو الفضولي گفت صوفي را كه چيست سفرهي آويخته از نان تهيست[iii]
در هفت پيكر نيز « سفره» بر درخت آويخته شده:
پير گفتش بر اين درخت خرام گر نياز آيدت به آب و طعام
سفره آويخته است و كوزه فرود پر ز نان سفيد و آب كبود
... سفرهي نان گشاد و لختي خورد از رقاق سپيد و گردة زرد.[iv]
- سر سفره را با بند يا ريسماني ميبستهاند:
مجير بيلقاني:
بر سفره هر آن كه خورد حلوا چون سفره شود رسن به گردن
- سر سفره داراي حلقههايي بوده است كه رسن يا بند از آن حلقهها ميگذشته است و با كشيدن اين بند يا رسن سر سفره بسته مي شده است:
عبيد زاكاني:
آه از آن صوفيان ازرق پوش كه ندارند عقل و دانش و هوش
رقص را هم چو ني كمر بسته لوت را هم چو سفره حلقه به گوش
(ترجيع بند)
- سفره، مشبه به چيزهاي گرد قرار گرفته است:
مشبه به براي انجير:
سفرهي انجير شدي صفر وار گر همه مرغي بدي انجير خوار[v]
مخزن الاسرار
مشبه به براي چرخ و گردون:
سفرهي چرخ و نان شطرنجي چيست تا در سمات او سنجي
(سيف عرفاني)
اشتهاي من از آن صادق بود دايم كه من قانعم از سفرهي گردون به يك نان هم چو صبح
(صائب)[vi]
سفره گردون ندارد لقمهاي بي زهر چشم سير شد از زندگي هر كس گداي خود نشد
(صائب)[vii]
مشبه به براي دل: (دل به سفره مانند شده است)
توشهي تو علم و طاعت است در اين راه سفرهي دل را بدين دو توشه بيا گن
(ناصر خسرو)[viii]
البته بياگن (پر كن) نيز با سفره رابطه دارد
مشبه به براي شكم:
چون است شكمش نميشود سير با آن كه چو سفره پر ز نان است
(سيف عرفاني)
- با فعل گشادن و بستن به كار رفته است:
نو نو از چشمة خوناب چو گل تو بر تو روي پر چين شده چون سفرهي زر بگشاييد
(خاقاني)[ix]
شاهد براي گشادن «سر سفره»:
مريم گشاده روزه و عيسي ببسته نطق كو در سخن گشاد سر سفرهي سخا
(خاقاني)[x]
گشادند سفره بر آن چشمه سار كه چشمه كند آب را خوشگوار
(شرفنامه، تصحيح دكتر ثروتيان، ص518)
چون بر آن آب سفره بگشادند نان بخوردند و آب در دادند
(هفت پيكر نظامي، تصحيح دكتر زنجاني، ص101)
بگشاد سلام سفره خويش حلوا و كليچه ريخت در پيش
( ليلي و مجنون، به كوشش دكتر حميديان، ص223)
سر سفره را به هم كردن:
چون خود به قدر رغبت آن خورد مادر سر سفره را به هم كرد
(امير خسرو)
سر سفره را بستن:
مولوي:
بستم سر سفرهي زمين را بگشا سر خمّ آسمان را[xi]
يا:
ماه رمضان آمد، اي يار قمر سيما بر بند سر سفره، بگشاي ره بالا[xii]
- يكي از معاني سفره در كتب لغت « توشه دان مسافر است» (منتهي الارب) كه با سفر رابطه دارد:
سفرهي سفر به صورت كيسهاي بوده است كه سر آن را ميبستهاند و در آن نان و خوردني مينهادهاند.
شواهد:
به سفر سفره گزين خوانچه مخواه مرد خوان باش غم خانه مخور
( خاقاني)[xiii]
توشهي تو علم و طاعت اسن در اين راه سفرهي دل را بدين دو توشه بياگن
( ناصر خسرو)[xiv]
يا:
در قوصره همي به سفر خواست رفت جانت زان بر گرفت سفرهي در خور مطهره
گر جايگير نيست چو جسم اين لطيف جانت تن را چرا تهي است ميانش چو قوصره
(ناصر خسرو)[xv]
گاه سفره نشين كنايه از مهمان است (آنندراج):
سفره مائده پرداز همه است تا همه سفره نشين سفرند
(خاقاني، قصايد)[xvi]
- گاه در مقابل خوان كه دراز و گسترده بوده، آمده است:
گر نباشد به دعوتي سفره ميشود او دراز خوان هموار
(نظام قاري، به نقل از لغتنامه)
- سر سفره و شكن آن به ابروي در هم كشيده مانند شده است:
حرامت بود نان آن كس چشيد كه چون سفره ابرو به هم دركشيد
(بوستان سعدي)[xvii]
منظور از ابرو در هم كشيدن سفره، سر سفره است كه در هنگام بستن پر از چين و شكن ميشده است.
آقايان دكتر انزابي نژاد و دكتر سعيد قره بگلو نيز در شرح اين بيت بوستان آوردهاند: « وجه شبه در مصرع دوم چيست؟ ظاهراً پاسخ اين است كه سفره يا گشاده است كه ميتواند مانندگي با روي گشاده داشته باشد به ويژه كه وقتي سفرههاي پارچهاي را ميگشودند صاف و هموار ميكردند و يا بسته، سفره گويا در قديم بند داشته كه چون بند آن را ميكشيدند بسته ميشد و سفرة بسته و پيچيده و چروك شده ميتواند شباهتي با روي درهم و عبوس داشته باشد.»[xviii]
- از شواهدي ديگر كه اثبات ميكند سفره غير از صورت امروزي به شكل ديگر نيز بوده است، اين كه در آنندراج و فرهنگ رشيدي، سر سفره، كنايه از سوراخ مقعد دانسته شده است:
هر گه كه سر سفره كس گردد شق كوهان شتر خواهد و مقل ازرق
هر روز به موم زرد ازرق كردن صحت پس از آن طلب نمودت از حق
(يوسفي طبيب، آنندراج، به نقل از لغتنامه)
خاقاني نيز آورده است:
به زرّ سفرهي پشت از فشارش امعا به سيم كان ميان ران ز جنبش اعصاب[xix]
يا:
سفرهي زير او چو سفرهي گل از برون سرخ و از درون زرديش
خواجه شد هندوي غلامي ترك تا وفا دارد از جوانمرديش
(خاقاني)
كه در توضيحات دكتر كزازي آمده است:
« سفرهي زير استعارهاي آشكار از سرين است و با تشبيه آشكار به سفرهي گل مانند شده است، گلبرگها در گل سرخند و پرچمها زرد.»[xx]
در رباعيات خاقاني نيز بين سفره و ... رابطه وجود دارد.
... قالب نقشبندي لاهوت است ... گلخن ابليس و چه هاروت است
گر سفرهي پر زر است ... هر روزه هر ماه نه.... حقه پر ياقوت است[xxi]
عجيبتر از همه اين كه در قصيدهاي از ناصر خسرو آمده است:
گر جايگير نيست چو جسم اين لطيف جان تن را چرا تهيست ميانش چو قوصره
در قوصره همي به سفر خواست رفت جانت زان برگرفت سفرهي در خور مطهره
بنگر كه چون به حكمت در بست كردگار سفرهي تو را و مطهره را سر به حنجره[xxii]
يعني.... سر سفره و مطهره تو را با حنجره بست.
در توضيحات استاد دكتر جعفر شعار و دكتر كامل احمد نژاد نيز سفره و مطهره خوراك و دفع آن معني شده است و حنجره كنايه از سخن و كلام دانسته شده است. (ديوان ناصر خسرو، قصيده125، ص543)
- انار و سفره: آخرين شاهد كه گفتههاي نگارنده را در وجود سفره در شكلي غير از شكل امروز اثبات ميكند از منوچهري است كه در آن انار به سفرهاي از ديبا مانند شده است كه آستر آن زرد رنگ و قسمت بيروني آن قرمز رنگ است:
نار مانند يكي سفرگك ديبا آستر ديبه زرد ابره آن حمرا
سفره پر مرجان تو بر تو تا بر تا دل هر مرجان چون لولوكي لا لا
سر او بسته به پنهان ز درون عمدا سر ماسورگكي در سر او پيدا[xxiii]
سفره در داستان سمك عيار نيز توشهداني است كه در آن دايره نهادهاند: «كنيزك به خانه رفت و سفرهاي از اديم بياورد و بگشاد و از آن جا دايرهاي بيرون كرد و به دست روح افزا داد.»
(سمك عيار، جلد اوّل، ص47)
با توجّه به شواهد بالا همان گونه كه استاد بزرگوار دكتر سيد جعفر شهيدي در توضيح سر سفره آورده است نظر شارحان ديگر كه سر سفره را دستار خواني يا گوشهي سفره دانستهاند رد ميشود، چرا كه سر سفره در اين جا رابطهاي با دستار خوان يا گوشة سفره ندارد و معناي درست آن اين است كه شكل سفره در اين مصراع با شكل سفرهي متداول امروزي تفاوت دارد و مانند توشهدان و طعامداني بوده است كه گاه در سفر از آن استفاده ميكردهاند و همچنين سر آن را با ريسماني يا نخي كه از حلقههاي آن ميگذشته ميبستهاند و چيزي شبيه به هميان زر بوده است. البته نظر استاد شهيدي كه نوشتهاند: دستارخوان و سر سفره خود به خود چين و شكني ندارد و چين و شكن عارضي ممكن است در هر پارچهاي پديد شود و اختصاص به سفره ندارد تا مشبه به قرار گيرد كامل به نظر نميرسد؛ چرا كه، با توجه به شواهد متعدد مشخص ميشود كه نوعي سفره در قديم وجود داشته است كه بند داشته و سر سفره را با آن بند ميكشيدهاند و ميبستهاند. در مصراع مورد بحث نيز سر سفره به خاطر چين و شكني كه داشته است مشبه به روي پير زن قرار گرفته و تشبيهي زيبا به وجود آمده است.
پي نوشت:
1- شرح مثنوي، دفتر ششم، تأليف دكتر سيد جعفر شهيدي، انتشارات علمي و فرهنگي، چاپ اوّل 1380، ص181.
2- همان، ص181.
3- مثنوي معنوي، رينولد نيكلسن، تهران، انتشارات توس، چاپ اوّل، 1375، ج3، ص171.
4- هفت پيكر نظامي گنجوي، دكتر برات زنجاني، انتشارات دانشگاه تهران، مرداد ماه1373 .
5- احوال و آثار و شرح مخزن الاسرار نظامي گنجوي، دكتر برات زنجاني، انتشارات دانشگاه تهران، چاپ سوم، ص247، بيت 520 .
6- ديوان صائب تبريزي، به كوشش محمّد قهرمان، انتشارات علمي و فرهنگي، چاپ دوم، 1371، ص1121.
7- همان، ص1198
8- ديوان ناصر خسرو، به تصحيح مينوي و محقق، انتشارات دانشگاه تهران، ص268.
9- ديوان خاقاني، با مقدمه استاد بديع الزمان فروزانفر، انتشارات نگاه، تهران، 1375، ص107.
10-همان، ص13.
11-كليات شمس، موسسة انتشارات اميركبير، تهران، 1376، چاپ چهاردهم، ص95.
12-همان، ص12630 .
13-ديوان خاقاني، همان، ص666 .
14-ديوان ناصر خسرو، همان، ص169.
15- همان، ص268.
16- ديوان خاقاني، همان، ص591.
17-بوستان سعدي، شرح و گزارش از دكتر رضا انزابي نژاد و دكتر سعيد قره بگلو، انتشارات جامي، چاپ اوّل، 1378، ص101، بيت2190.
18-همان، ص305.
19-ديوان خاقاني، همان، ص38.
20-گزارش دشواريهاي ديوان خاقاني، دكتر جلال الدين كزازي، تهران، نشر مركز، 1378، ص891.
21-ديوان خاقاني، همان، ص477.
22-ديوان حكيم ناصر خسرو، دكتر جعفر شعار و دكتر احمد كامل نژاد، انتشارات پيام امروز، چاپ اوّل، 1379، ص543.
23-ديوان منوچهري، به كوشش دكير محمّد دبير سياقي، انتشارات زوّار، چاپ دوم، 1375، ص203 و 202.