انسان در غزليات حافظ
انسان در غزليات حافظ جمشید پورعرب – کارشناس ارشد زبان و ادبیات فارسی ایمیل :j pourarab@yahoo.com انسان درغزليات حافظ چكيده : آنگاه كه نقاش چيره دست هستي با كلك سحر آميز خود نقش آفرينش كائنات را پي افكند ، انسان را به عنوان جانشين و امين خود به رنگ خود واز جنس نور بيافريد . آدمي در گذرگاه تاريخ همواره متناسب با بالندگي فكري و رشد فرهنگي و اجتماعي خويش درباره ي انسان و جايگاه او انديشيده است . و اين تصورات را در قالب هنرهايي چون مجسمه سازي ، نقاشي ، موسيقي ، شعر و ... متجلي ساخته است . يكي از مهم ترين مقوله هاي عرفاني در فرهنگ شور انگيز اشعار حافظ " انسان كامل " است كه با استفاده از مضامين ابتكاري ودر قالب الفاظي روان و صيقل زده و با لحني شيرين و گوش نواز تصوير گرديده است . اين اسان آزاده و عاشق كسي جز " رند " نيست زيرا كه : در كوي عشق شوكت شاهي نمي خرند اقرار بندگي كن و اظهار چاكري ج 3 : 446 / 2 كليد وا ژه ها : انسان كامل ، رند ، ريا و تزوير ، عشق و عرفان مقدمه : خورشيد عرفان در سرزمين وجود يكايك مادر تجلي است ، هريك از ماكه بتواند ابرهاي تيره وتار فكرمعاش را كنار بزند ، مستقيماً در معرض تابش اين نور قرار مي گيرد ، مي تواند خود را از درگيري هاي روزانه رهايي داده واز طريق طي منزلگاه هاي خطرناك كه در بسياري از موارد به پرتگاه هاي كوه قاف تشبيه شده اند ، بگذرد و به وادي نور وارد شود و به اين اتصال رباني نايل گردد . حافظ حكيمي است فرزانه ، انساني است وارسته ، شاعري است در حداعلاي فصاحت و بلاغت ، ديوان اوسراسر عشق ، شفقت ، صلح و دوستي و انسان شناسي است . طرح عواطف عالي انساني و افكار بلند او سبب حيات جاويد اوشده است و اشعارش بعد از گذشت هفت صد سال هنوز تازگي و طراوت دارد و خواننده را به شهري آرماني رهنمون مي شود كه انسانيت و ارزش هاي آدمي به بهترين وجهي باز نموده شده است . در كليه ي اديان بزرگ و مكتب هاي معتبر فلسفي و فكري جهان – در شرق و غرب – به الگوهايي از انسان آرماني بر مي خوريم ، كه تا كنون مورد ستايش و قبله ي اميد ملل و نحل واقع شده اند . خدايان اسطوره اي يا انسان واره هاي مقدس ، قهرمانان رويين تن و جهان پهلوانان داستان هاي اساطيري و حماسه هاي ملي كشورهاي باستاني چون يونان و ايران وهند ... مسيح در عيسويت و پيامبر اكرم ( ص ) در اسلام ، قطب و ولي در تصوف اسلامي ... از آن جمله اند . ( انسان آرماني و كامل ، حسين رزمجو ، 1368 : ص 23 ) زبان حافظ زبان دل و عشق و محبت است و او خود نشانه ي تمام عيار انساني عاشق ؛ پس به جرات مي توان گفت كه او گرفتار آمده به دام عرفان بوده است و گردن زده به تيغ عشق . يكي از مهم ترين بحث ها و مقوله ها ي عرفاني در فرهنگ هاي مختلف از جمله فرهنگ اسلامي و ايراني ، بحث انسان و جايگاه او در جهان هستي است . اين بحث در اشعار حافظ جايگاه خاصي يافته است به نحوي كه او توانسته است نقش بنيادين انسان را در عينيت جامعه به زيباترين صورت و ژرف ترين معنا تصوير كند . لازمه ي انسانيت در ديد اوبرتر از ملاحظات اجتماعي و انگيزه هاي خود پرستانه ورياكارانه قرار مي گيرد. ا و اخلاق وصداقت را بالاتراز هرچيزي مي داند و شرافت آدمي را باهمين محك مي سنجد ؛ بنابراين انسان در ديوان او به اوج مقام آدميت مي رسد و از چهره ي او هر چه پستي ، ريا و نا مردمي است ، پاك مي شود . انساني كه او تصوير مي كند فراتر از مرز زمان و مكان است ، فارغ از فساد هاي اجتماعي . انسان او در مسير اخلاق ، انعطاف و ميانه روي حركت مي كند به دور از تعصبات مذهبي ، طبقه اي و ... فلسفه ي حافظ برمبناي انسان دوستي و تقدس بخشيدن به حيات آدمي است . در قاموس او جايي براي اذيت و آزار ، خودپرستي و ريا و جود ندارد . مباش در پي آزار و هرچه خواهي كن كه در شريعت ما غير از اين گناهي نيست ج 1: 77/ 6 او كساني را كه دين رادست آويزي براي آزار مخالفان قرار مي دهند بشدت مورد عتاب و سرزنش قرار مي دهد ، كه : ترسم صرفه اي نبرد روز باز خواست نان حلال شيخ ز آب حرام ما ج1 : 12 / 5 حافظ هر چند كه سفر در آفاق نداشته اما سير در انفس ، چنان صفايي به باطن او بخشيده كه او را شاعرو انديشمندي جهاني ساخته ، اوكه مدار و محور اشعارش ، انسان است ، سرزمين انديشه هارا درهم نورديده و حدود و ثغور خيالي جغرافيايي را پشت سر گذاشته و به شهري پشت درياها گام نهاده است و در يك وحدت روحاني خودنيز مبادرت به پي ريزي شهري آرماني كرده ، شهري كه انسانش از مرزهاي ماورا آمده ، از مشرق جغرافياي عرفاني ، پاك ، روشن و صادق . شهري كه او پي ريزي مي كند ، انسان هايش بركرسي ايمان تكيه زده و تنها خداست كه بر مملكت دل ها حكومت دارد ؛ پس چه جاي ريا و تزوير است . در سرزمين هميشه نوروزش ما را به گرفتن دامن گل و همراه شده با گل دعوت مي كند و خود نيز در طي يك مراسم گل ريزان طرحي نو در مي اندازد كه : بيا تاگل برا فشانيم و مي در ساغراندازيم فلك را سقف بشكافيم وطرحي نودراندازيم ج 3 : 372 / 1 دوش ديدم كه ملايك در ميخانه زدند گل آدم بسرشتند و به پيما نه زدند سا كنا ن حرم ستروعفا ف ملكوت با من راه نشين باده ي مستانه زدند ج 2 : 180 / 1 – 2 از ميان شاعران فارسي زبان بي گمان هيچ كس توفيق آن را نداشته است كه به اندازه ي حافظ مطلوب نظر خاص و عام قرار گيرد و فضاي ادب و فرهنگ فارسي را به خود اختصاص دهد ، تا كنون كسي نتوانسته است راز محبوبيت خواجه ي شيراز را بگشايد ، اين رمز و راز را بايد بي شك در دنياي شعر او جست . اوازهمه ي علوم قرآني و تفسير گرفته تا كلام و فلسفه و عرفان بهره داشت ، اطلاعات عمومي اي هم از طب و نجوم و فقه وحديث وتاريخ و قصص دارد و حافظه ي او گرانبار از معارف گوناگون است . ( حافظ نامه ، خرمشاهي ، 1362 : ص ده ) اينك در خانه ي هرايراني مسلمان در كنار قرآن ، ديوان حافظي است و اگر هم چنان كه با قرآن استخاره مي كنند با ديوان حافظ هم فال مي گيرند ، نبايد چندان جاي شگفتي باشد . غالباً اديبان چون خورشيدي در پهنه ي آسمان عرفان شكوفا شده و درخشيده اند ، از ميان برجسته ترين آن ها ، حافظ است كه شعر او باعرفان چنان گره خورده ودر هم آميخته كه نمي توان شعرش را بدون مضامين و مفاهيم عرفاني درك و معنا كرد . يكي از مهم ترين مقوله هاي عرفاني در فرهنگ اشعار حافظ انسان كامل است . " نظريه ي انسان كامل را براي اولين بار محي الدين عربي ابراز كرده ، يعني اين تعبير مال محي الدين است . و الا معني مال محي الدين نيست ، بعد از محي الدين عرفاي ديگري هم در اين زمينه كتاب نوشته اند مثل الانسان الكامل نسفي . " ( عرفان حافظ ، استاد مطهري ، 1368 : ص 103 ) شماري از نويسندگان معاصر خاستگاه و سرچشمه ي نظريه ي انسان كامل را فرهنگ ها ي غير اسلامي قلمداد كرده اند . از جمله گولپنارلي محقق برجسته ي ترك براين نظر است كه اين نظريه از آيين بوديسم تاثير پذيرفته است . ( گولپنارلي عبدالباقي ، مولانا جلال الدين ترجمه ي توفيق سبحاني : ص 262 ) شماري اين انديشه را اثر پذيرفته ي فلسفه ي يوناني و يهودي مي دانند . وگروهي ريشه ي آن رادر ايران پيش از اسلام و اسطوره ي كيومرث در اوستا جسته اند . شماري هم سرچشمه ي آن را در آثار هرمسي و غنوسي و آيين هاي ماقبل يهودي رد يابي كرده اند . ( سايت مركز تعليمات اسلامي واشنگتن www.iec-md.org/irfan ( اين نظريه افزون بر پيشينه هاي ياد شده سرچشمه هاي قرآني نيز دارد . (سوره بقره آيه هاي 12 و 30 ، سوره فاطر آيه 39 ، سوره ص آيه 26 ، ... ) انسان در منظومه هاي حماسي زبان فارسي ، بويژه در شاهكاري كه فردوسي به رشته ي نظم كشيده است مقامي بس رفيع و والا دارد . در شاهنامه ، آدمي تنها موجودي است از ميان آفريده هاي خداوند عالم كه داراي روح آسماني و نيروي اراده و خرد بوده ، رتبه اش از طبيعت و سپهر بلند تر است و از او به عنوان ، " نخستين فطرت " و " پسين شمار " ياد شده است . ( انسان آرماني و كامل ، ص 41 ) نخستين فطرت ، پسين شمار تويي خويشتن را به بازي مدار واما از آن جا كه سرمشق اصلي حافظ در فصاحت پروري قرآن مجيد است و از قرآن و تفاسير بلاغي به ويژه كشاف زمخشري به نهايت درجه سود برده است ودر دقايق كلام رباني باريك شده است . ( حافظ نامه ، ص32 ) انسان كامل معرفي شده در قرآن : " كمال عقلي دارد و ضمن تاييد همه ي آن چه در مورد دل و عشق و سير وسلوك و علم حفاظي و علم معنوي و تهذيب نفس گفته مي شود ، برون گرا و جامعه گرا نيز هست . اين انسان اگر شبانگاه سر در گريبان فرو مي برد و دنيا و ما فيها را فراموش مي كند ، به هنگام روز در متن جامعه قرار دارد . ( انسان آرماني و كامل ، ص 30 ) انسان عالمي اكبر است كه خداوند در سرشت وي ، استعداد هايي شگفت انگيز را به وديعت نهاده وبه او اين توان و فرصت را عطا فرموده است تا به مدد اراده و كوشش آن ، استعداد ها رااز قوه به فعل در آورد وبا پيمودن راه تكامل و عروج معنوي كه لازمه اش متخلق شدن به اخلاق الله است به آنجا مي رسد كه طبيعت رامسخر قدرت خويش سازد و همانند خداوند بر كاينات فرمان براند و جز خداي نبيند . ( همان ص 220 ) انسان كامل در نظر هريك ازبزرگان ، با توجه به انديشه و آرمان آن ها تصوير مي شود . و مثلاً به نظر ابن عربي برانساني اطلاق مي شود كه مظهر جميع صفات و اسماءالهي است . زمين وآسمان به بركت او خلق شد . و رزق و عنايات الهي توسط او به خلايق مي رسد . ( افق هاي كمال ، علوي نژاد ، 1382 : ص 88 ) به نظر عطار " انسان كامل " كسي است كه شايسته ي تسخير قلل فضيلت و دست يابي به سيمرغ در قاف كمال باشد و چنين شخصي داراي خصوصيات روحي و عاطفي ذيل است : ( انسان آرماني و كامل ، ص235 ) نيك وبد در راه او يكسان بود خودچوعشق آمد،نه اين نه آن بود هرچه دارد پاك در بازد به نقد وزوصال دوست مي نازدبه نقــد ديگران را وعده با فردا بود ليـــك او را نقــــد هم اين جا بود در عرفان مولوي انسان برتر موجودي است كه با ترك علايق مادي و مهار كردن نفس اماره و تهذيب اخلاق ، تولدي تازه را در جهان بيني و انديشه ها و عواطف خود پيدا مي كند ، قلبش پاك و روحش تابناك مي گردد و شايستگي راه يابي به وادي كمال و پيوستن به سرچشمه ي حق را به دست مي آورد . به نظر او " شمس تبريزي " نمونه اي بارز از " انسان آرماني " و مظهر ي از نور مطلق بوده است : (همان ، ص 237- 238 ) پيرمن ومراد من ، دردمن ودواي من فاش بگفتم اين سخن ، شمس من و خداي من سعدي شاعر بزرگ شيراز نيز انسان كامل را با معيار اخلاق و تقوا مي سنجد ، به نظر او : رسد آدمي به جايي كه به جزخدانبيند بنگرتاچه حد است مكان آدميت و اما عصر حافظ ، دوراني است آشفته و شكست هاي تاريخي ، حمله ي مغول ، بحران هاي سياسي و اجتماعي ، متلاشي شدن مراكز علمي و فرهنگي ، ياس و نابساماني ، فساد اجتماعي ، رفتارهايي رياكارانه برجامعه سايه گسترده بود . حافظ اين عارف رند كه سرسازش و تسليم ندارد با شكستن هنجارهاي جامعه گاهي به جد و گاهي به طنز حقايق اجتماعي را عريان و بي پرده بيان مي كند و جايگاه انسان رادراين ميانه تعيين مي كند كه : زاهد غرور داشت سلامت نبرد راه رند از ره نيـــاز به دارالســــلام رفت ج 1 : 87 / 7 يا نفاق وزرق نبخشد صفاي دل ، حافظ طريق رندي و عشق اختيارخواهم كرد ج 1 : 132 / 7 يا رندي آموزوكرم كن كه نه چندان هنرست حيواني كه ننوشد مي وانسان نشود ج 2 : 223 / 2 حافظ دو پيام بزرگ دارد : عشق و رندي . و حافظ طبع حساسي در برابر زيبايي و ظرافت ناز و نوش هاي زندگي دارد . اوزهد را فقط در مناعت نفس و طهارت روح مي داند ؛ نه در رياضت كشي هاي بيمارگونه و رهبانيت هايي كه با ريا و رعونت آميخته است . ( حافظ نامه ، ص3 ) تمام جهان بيني حافظ در واقع برعشق مبتني است ، بر مفهوم از خود رهايي كه عشق ، خود جزآن حاصلي ندارد . بدون ترديد عشق و تجربه ي غنايي بارزترين جنبه ي تفكر حافظ به شمار مي رود و ساير جنبه هاي تفكر او نيز با همين رشته مضمون با يكديگر ارتباط دارد . ( ازكوچه ي رندان ، عبدالحسين زرين كوب ، 1369 : ص176 ) حافظ نيز مانند عرفا ، بشر را كامل ترين مظهر حق مي داند و خلقت آدم را با عشق عجين مي شمارد . ( حافظ شيرين سخن ، دكتر محمد معين ، 1370 : ص 471 ) در ازل پرتـــو حسنت زتجلــــي دم زد عشق پيداشد و آتش به همه عالم زد جلوه اي كردرخش،ديد ملك عشق نداشت عين آتش شدازين غيرت وبرآدم زد نظري كردكه بيندبه جهان صورت خويش خيمه درآب وگل مزرعه ي آدم زد ج 1 : 149 / 1-2-3 نزد حافظ عشق به هرصورت كه هست ، مايه ي كمال انساني است ، چراكه انسان را با معشوق وي پيوند روحاني مي دهد . جمال انساني نيز براي حافظ در واقع جز تجلي حق نيست و زاهد كه آن را چون دام شيطان تلقي مي كند ، نمي تواند تصور كند كه با اجتناب از آن در واقع خود را از حوزه ي نفوذ يك تجلي خدايي كنار مي كشد . ( همان ص 186 ) شعر حافظ سرود عشق و رندي است و شاعر جزباعشق و بيخودي نمي تواند اندوه زمانه يي را كه در فساد و گناه و دروغ و فريب غوطه مي خورد ، فراموش كند … در چنين دنيايي كه اميد و شفقت به دست جور و فتنه تباه مي شود ، كدام رفيقي هست كه بهتر از صراحي ساقي با انسان يكرو و يكدله باشد . ( باكاروان حله ، عبدالحسين زرين كوب ، 1373 : ص 282 ) در اين زمانه رفيقي كه خالي ازخلل است صراحي مي ناب و سفينه ي غزل است ج 1 : 33 /1 حافظ از شيخ و زاهد و فقيه و واعظ كه دايم با حديث هول قيامت انسان را از خداوند دور و نوميد مي كنند ، بي زاري مي جويد و رياكاري و دورويي و كوته نظري را محكوم مي كند و حتي جنگ هفتاد و دو ملت را افسانه مي شمرد . ( همان ص 283 ) عيب رندان مكن اي زاهد پاكيزه سرشت كه گناه دگران برتو نخواهند نوشت ج 1 : 81 /1 جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذربنه چونديدند حقيقت ره افسانه زدند ج 2 : 180 / 5 اخلاق حافظ ، اخلاق آزادگان است ، نه اخلاق حرص و هراس . راستي و رادي ورندي را ترويج مي كند نه ريا و رياضت و رعونت را . بردرميخانه رفتن كار يك رنگان بود خود فروشان رابه كوي مي فروشان راه نيست ج 1 : 72 / 9 اخلاق او اخلاص و زيبايي و زندگي و سبك روحي است ، نه زهادت و عبوسي و گرانجاني . ( ذهن وزبان حافظ ، ص30 ) بود آيا كه در ميكده ها بگشايند گره از كارفروبسته ي ما بگشايند . ج 2 : 199 / 1 بزرگ ترين كشف زندگي و هنر حافظ اين است كه ام الفساد ريا را مي شناسد و مبارزه با آن را درهر شكلي و لباسي كه باشد ، چه در لباس اهل شريعت چه در لباس اهل طريقت مادام العمر برخود فرض مي شمارد . ( همان ص 45 ) زاهد ظاهرپرست ازحال ما آگاه نيست درحق ماهرچه گويدجاي هيچ اكراه نيست ج 1 : 72 / 1 در اين سكوت ، وحشت و اختناق كه بنيان دين ، اخلاق و انسانيت در حال خرد شدن و فروريختن بود ، حافظ نداي شادي ، نشاط و زنده دلي در افكند ودر وراي همه ي آلام و درد ها ، عشق و زيبايي را فرياد كرد و " رند " را به عنوان انسان برتر يا انسان كاملي كه بايد به او تاسي جست ، معرفي مي كند . كلمه ي رند و رندي در حدود هشتاد بار در ديوان حافظ به كار رفته است . ( حافظ نامه ، ص 28 ) زاهد غرورداشت سلامت نبرد راه رندازره نياز به دارالسلام رفت ج 1 : 87 / 7 حافظ نظريه ي عرفاني " انسان كامل " يا " آدم حقيقي " رااز عرفان پيش از خود گرفت وآنرا با همان طبع آفرينش گراسطوره ساز خود بر رنـــد بي ســـروسـامـان اطلاق كرد و رندان تشنه لب را " ولي " ناميد : ( حافظ نامه ، ص 28 ) رندان تشنه لب را آبي نمي دهد كس گويي ولي شناسان رفتند از اين ولايت ج 1 : 94 / 3 حافظ رند رادر ديوانش به عنوان فردي آزاده و عاشق رقم مي زند يعني معناي قديمي اش را كه شخص لاابالي است در يك استحاله ي معنايي قرار مي دهد و او را در برابر ارزش هاي دروغين جامعه علم مي كند و پرچم طغيان را عليه هرچه زهد ريايي است به دستش مي سپارد . اين رند كيست ؟ اوكه به هيچ چيز سرفرود نمي آورد و از هيچ چيز نمي ترسد و زير اين چرخ كبود ، از هرچه رنگ تعلق پذيرد آزاد است ، كيست ؟ نخست بار در ديوان سنايي است كه رند قدر مي بيند و بر صدر مي نشيند . هرچه اسبابست آتش درزن و خرم نشين رندي و ناداشتي به روزرستاخيزرا ( ديوان ، ص26 ) در رباعيات خيام نيز دو بار به رند اشاره شده است : هرناله كه رندي به سحرگاه زند ازطاعت زاهدان سالوس به است ( رباعيات خيام ، ص 84 ) در اين مورد رند را كه مظهر لااباليگري و بي باكي و در عين حال زيركي است عميقاًآشكار مي سازد : رندي ديدم نشسته برخنگ زمين نه كفر نه اسلام نه دنيا و نه دين نه حق نه حقيقت نه شريعت نه يقين اندر دو جهان كرا بود زهره ي اين ( رباعيات خيام ، ص 106 ) رند عطار هم مانند رند سنايي ، قلاش و قلندر و عاشق و لاابالي و درد نوش است : من اين رندان مفلس را همه عاشق همي بينم شمايك عاشق صادق چنين بيدار بنماييد ( ديوان ، ص 313 ) رند سعدي هم همانند رند سنايي و عطاراست ودردي آشام ونافرزانه وعاشق پيشه و شاهدباز ومخالف با زهد وزاهد ونام وننگ است : يارمن اوباش و قلاشست و رند برمن از خود پارسايي مي كند (كليات ، ص 499 ) رند سلمان حتي ازرند سعدي هم به رند حافظ شبيه تر است . درون صافي ازاهل صلاح وزهدمجوي كه اين نشانه ي رنــــدان دردي آشامست مكن مــــلامت رنـــدان و ذكر بد نامي كه هرچه پيش توننگست پيش ما نامست ( ديوان ، ص 278 ) واما رند در ديوان حافظ شخصيتي است به ظاهر متناقض ودر باطن متعادل . اهل هيچ افراط و تفريطي نيست . رند حافظ تعلق خاطر و تعهد ديني دارد . مسكن مالوف او دير مغان است كه خود آميزه اي است از مسجــــد و خانقاه و ميخانه ، گاه در سراشيب شك مي لغــزد و گاه در دامان شهود مي آويزد . ازبس به اعتدال ايمان دارد . ايمانش نيز اعتدالي است . نه اهل تظاهر است و نه مايل به بزرگواري ، اهل فرهنگ و فضل است ، اما فضل فروش نيست . در كنه سرشتش شاد و اميدوار است . وفا مي كند و ملامت مي كشد وبر آن است كه : " مبــــــاش در پـــــي آزار و هـــرچــــه خـــواهـــي كـــن . " ( حافظ نامه ، ص 408 ) حافظ خود را رند روزگار معرفي مي كند واز اين كلمه انسان آزاده و هوشياري را در نظر دارد كه فريب مردم فريبان را نمي خورد ، تزوير و خلاف حقيقت را در هر لباسي مي شناسد و تحمل نمي كند . ( شرح غزل هاي حافظ ، حسين علي هروي ، 1378 : ص 28 ) اين رند آزاده و عاشق در شعر حافظ خصوصياتي دارد : ( حافظ نامه ، ص 404 ... ص 408 ) 1- رندي قسمت و سرنوشت ازلي است . - آن نيست كه حافظ را رندي بشدازخاطر كاين سابقه ي پيشين تاروز پسين باشد ج 1 : 160 /7 - مراروزازل كاري بجز رندي نفرمودند هرآن قسمت كه آنجا رفت ازآن افزون نخواهدشد ج2 : 162 /3 2- خوشدلي و خوش باشي - عشق وشباب ورندي مجموعه ي مرادست چون جمع شد معاني گوي بيان توان زد ج 1 : 151 /8 - شراب وعيش نهان چيست كاربي بنياد زديم برصف رندان و هرچه باداباد ج 1 : 97 / 1 3 – ميخواره و اهل خرابات - رندي آموزوكرم كن كه نه چندان هنرست حيواني كه ننوشد مي وانسان نشود ج 2 : 223 / 2 - گرمي فروش حاجت رندان روا كند ايزد گنه ببخشد و دفع بلا كند ج 2 : 182 /1 4- ضد صلاح و تقوي وتوبه - چه نسبت است به رندي صلاح وتقوي را سماع وعظ كجا، نغمه ي رباب كجا ج 1 : 2/2 5 – نقطه ي مقابل زاهد و زهد - رازدرون پرده زرندان مست پرس كاين حال نيست زاهدعالي مقام را ج 1 : 7 / 2 - زاهد ارراه به رندي نبرد معذورست عشق كاري است كه موقوف هدايت باشد ج 1 : 155 /3 6 – نظربازوشاهدباز - عاشق ورندونظربازم ومي گويم فاش تابداني كه به چندين هنر آراسته ام ج 2 : 309 /2 - مي خواره و سرگشته ورنديم ونظرباز وانكس كه چومانيست در اين شهركدامست ج 1 : 34/9 7 – مصلحت بين و ملاحظه كار نيست . - تاچه بازي رخ نمايدبيدقي خواهيم راند عرصه ي شطرنج رندان را مجال شاه نيست ج 1 : 72 /3 - رندعالم سوزرابامصلحت بيني چه كار كارملكست آن كه تدبير وتامل بايدش ج 2 : 274 /4 8- دشمن تزوير ورياست . - حافظامي خور ورندي كن وخوش باش ولي دام تزوير مكن چون دگران قرآن را ج 1 : 9 / 10 - حافظ مكن ملامت رندان كه در ازل مارا خدا ززهد ريايي بي نياز كرد ج 1 : 130 / 9 9 – قلندر هم هست . - سوي رندان قلندر به رهاورد سفر دلق بسطامي و سجاده ي طامات بريم ج 3 : 370 / 2 - بردرميكـــــده رندان قلندر باشند كه ستانند و دهند افسر شاهنشاهي ج 3 : 484 / 3 10 – ملامتي ومنكرنام و ننگ است . - كجا يابم وصال چون توشاهي من بدنام رند لاابا لي ج 3 : 458 / 11 11 – عاشق است . - نازپروردتنعم نبرد راه به دوست عاشقي شيوه ي رندان بلا كش باشد ج 1 : 156 / 4 - تحصيل عشق ورندي آسان نمود اول وآخربسوخت جانم دركسب اين فضايل ج 2 : 305 / 2 12 – رندي هنري ديرياب است . - فرصت شمرطريقه رندي كه اين نشان چون راه گنج برهمه كس آشكاره نيست ج 1 : 73 / 3 - عاشق ورندونظربازم و مي گويم فاش تابداني كه به چندين هنر آراسته ام ج 2 : 309 / 2 13- در باطن مقام والاو افتخار آميزي دارد . - زمانه افسر رندي ندادجزبه كسي كه سرفرازي عالم دراين كله دانست ج 1 : 355 / 3 - مددازخاطررندان طلب اي دل ورند كار صعبست مبادا كه خطايي بكنيم ج 3 : 375 / 6 14 – رنددرظاهرگداوراه نشين است و اهل جاه نيست . - غلام همت آن رند عافيت سوزم كه در گدا صفتي كيميا گري داند ج 2 : 174 / 4 - قصرفردوس به پاداش عمل مي بخشند ماكه رنديم و گداديرمغان مارابس ج 2 : 264 / 3 15 – اهل نيازودرستكاراست . - زاهد غرور داشت سلامت نبردراه رندازره نياز به دارالسلام رفت ج 1 : 87 / 7 - به صفاي دل رندان صبوحي زدگان بس دربسته به مفتاح دعا بگشايند ج 2 : 199 / 3 سراسرديوان حافظ نشان مي دهد كه نزد وي معرفت واقعي سرچشمه اش دل است كه يك لطيفه ي معنوي است و حقيقت انسانيت هم همان است . جهان بيني حافظ برعرفان تكيه دارد و مكتب او مكتب انسانيت است و اخلاق ودر تركيب اين جهان بيني ، عشق هم چون حلقه ي پيوند ي است كه انسان را از يك سو با جهان وازسوي ديگر با خدا متصل مي كند و شك نيست كه فهم درست اين جهان بيني و مكتب ، بدون آشنايي با آن چه زمينه ي فرهنگ عصر حافظ محسوب مي شود و مخصوصاً بدون تامل در زبان آكنده از رمز و ايهام او غير ممكن است . در اين زبان رمزي ، دل رابه جام و آينه ، معرفت را كه مايه ي از خود رهايي است به شراب ، جهان راكه خودي انسان مربوط به نحوه ي اتصال وي به آن است ، به خرابات و خدا را كه از خود رهايي سالك براي نيل به معرفت و وصال اوست به محبـــوب و معشــــوق تعبير مي كند و خودسيــر وسلوك هم عشق است . ( ازكوچه ي رندان ، ص 91 ) سرانجام اين مقال را با فرازي ازكتاب انسان آرماني و كامل به پايان مي برم : " ازديدگاه آزادگان درد آگاهي چونان حافظ شيراز كه وسعت مشربشان ، جهان وجهانيان را در چشم ايشان خوار و حقير كرده است و به خاطر انديشه هايي بلند و " فتنه هايي " كه در سر دارند و " به كار عالم التفاتي " نمي كنند و " سر به دنيي و عقبي فرو " نمي آرند وبا استغناي روح عارفانه ي خويش " جهان فاني و باقي را فداي شاهد و ساقي " مي نمايند و " سلطاني عالم را طفيل عشق " مي بينند و در پيشبرد " شيوه ي رندي ومستي ، از سرزنش مدعيان " نمي انديشند و " حافظ راز خود و عارف وقت خويش " اند و معتقدند كه خراب آباد دنيا " سزاي مرغان خوش الحاني " چون ايشان نيست ، با آن كه زبان حالشان همواره مترنم به اين گونه ترانه هاي غم رنگ است . سينه مال لامال درداست اي دريغا مرهمي دل زتنهايي به جان آمد ، خدارا همدمي ج 3 : 466 /1 آدمي در عالم خاكي نمي آيد به دست عالمي ديگر ببايد ساخت و ز نو آدمي ج 3 : 466 / 8 اما از سويي اميد وار و سرخوش از اين كه بانگ جرسي به گوششان رسيده است ، در انتظار پيدايي و آمدن انسان آرماني يا به تعبير خواجه اميدوار بازگشت " پادشه خوبان و مهدي دين پناهي " هستند و اشتياق ديدارش را با چنين التهابي بيان داشته اند : اي پادشه خوبان داد از غم تنهايي دل بي تو به جان آمد ، وقت است كه باز آيي ج 3 : 489 /1 نتيجه : انسان در جهان بيني عرفاني نقش فوق العاده اي دارد تا آنجا كه انسان عالم كبير است و جهان عالم صغير و بدين سبب آدمي از كهن ترين ازمنه ي تاريخ تا كنون همواره در تكاپوي دست يابي به انسان آرماني بوده است . دراشعارحافظ كه بر قله ي بلند عشق و عرفان بنا نهاده شده است ، هر چيز نشاني ويژه مي يابد . انسان در شعر حافظ عاشق آزاده اي است كه شعله ي عشق سراسر وجودش را به رنگ معشوق در آورده است . او اسطوره ي مقاومتي است كه بار امانتي را به دوش مي كشد كه حتي كوه ها و آسمان ها از پذيرفتن آن سرباز زدند ، او با فرشتگان باده ي مستانه مي زند . ساكنان حرم ستر و عفاف ملكوت بامن راه نشين باده ي مستانه زدند آسمان بار امانت نتوانست كشيد قرعه ي فال به نام من ديوانه زدند ج 2 : 180 / 2 -3 ودر اين شور و مستي از آن ها پيشي مي گيرد تا آن جا كه خداوند عز و جل برخود مباهات مي كند وبراين آفرينش خود را مي ستايد و خود را شايسته ي صفت " احسن الخالقين " مي شمارد . اين " من راه نشين " و اين " من ديوانه " در ديوان حافظ شخصيتي است جامع الاطراف ، اهل ايمان و عمل ولي نه اهل زهد و جمود فكري ، منيع الطبع است اما گران جان نيست . بايد حافظ را از نظر عظمت انديشه در تاريخ تفكر انساني ، يگانه و بي مانند دانست ، آزاد انديشي و غناي فكري او موجب شد در آن عصر پر التهاب انديشه و هنر را در آميزد و از آن ميان شهري آرماني را پي ريزي كند ، شهري خالي از دروغ و تزوير كه انسان گل سرسبد آن باشد . انسان در شعر حافظ عاشقي است آزاده ، لبريز شور و سرور كه با گام هاي بلند انديشه به جهاني برتر و شايسته تر قدم مي گذارد ، جهاني فراتر از مرز زمان و مكان و آرزوهاي خود رابر مبناي عشق و جاودانگي در آنجا مي جويد . آدمي در عالم خاكي نمي آيد بدست عالمي ديگر ببايد ساخت وزنو آدمي ج 3 : 466 / 8 منابع : 1- قرآن مجيد 2- خرمشاهي بهاءالدين ، حافظ نامه ، بخش اول ، انتشارات علمي و فرهنگي وسروش ، چ سوم ، 1368 3- ------------------- ذهن و زبان حافظ ، نشر نو ، چ دوم ، تهران : 1362 4- رزمجو حسين ، انسان آرماني و كامل ، اميركبير ، تهران : 1368 5- زرين كوب عبدالحسين ، ازكوچه رندان ، امير كبير ، چ ششم ، تهران : 1369 6- ----------------- باكاروان حله ، انتشارات علمي ، چ هشتم ، 1373 7- سايت مركز تعليمات اسلامي واشنگتن 8- علوي نژاد سيد محمد حيدر ، افق هاي كمال ، نشر بوستان ، 1382 9- گولپنارلي عبدالباقي ، مولانا جلال الدين ، ترجمه توفيق سبحاني ، موسسه مطالعات ئ تحقيقات فرهنگي تهران ، 1368 10-مطهري مرتضي ، عرفان حافظ ، انتشارات صدرا ، چ پنجم ، 1368 11-معين محمد ، حافظ شيرين سخن ، به كوشش مهدخت معين ، ج اول ، انتشارات معين ، تهران : 1370 12-هروي حسينعلي ، شــــرح غزل هاي حافظ ، نشر تنوير با همكاري نشر نو ، ج اول ، تهران : 1378
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۰ ساعت 12:0 توسط هادی اکبر زاده
|