نقد داستان گردنبند
به نام خدا
تحليل داستان گردن بند
اثر گي دو موپاسان درحوزه ي فرهنگي فرانسه
مرضيه برشادي پور – کارشناس ارشد زبان وادبيات فارسي
دبيرستان نمونه مصلی نژاد
نون والقلم وما يسطرون
سال ها دل طلب جام جم ازما مي كرد وآنچه خود داشت زبيگانه تمنا مي كرد
تحليل داستان " گردن بند " اثرگي دومو پا سان درحوزه ي فرهنگي فرانسه
مقدمه :
در تحليل و نقد آثار يك نويسنده شايد اولين قدم اين باشد كه منبع فكر و انديشه ي اورا بشناسيم و ديگر اين كه نويسنده چه هدف و غرضي داشته است ؟ رابطه ي اين هدف با مقتضيات اجتماعي زمان وبامحيط و شرايط زندگي او چگونه بوده است ؟ براي بيان مقصود خود از معاني و مضامين وتركيبات لفظي و صورت هاي ذهني موجود در آثار گذشتگان و معاصران خود چقدر و چگونه استفاده كرده است ؟ يا برسرمايه ي ذهني و فرهنگي زمان خود چه افزوده يا از آن چه كاسته است ؟ چه تاثيري برانديشه ي آيندگان خواهد داشت ؟
ازويژگي هاي معنوي و لفظي يك اثر خوب و ارزنده ، نوبودن و تازگي موضوع آن ، داشتن عنواني جالب و مناسب ، قدرت استدلال ، روشني مطالب و پيوند طبيعي ميان بخش هاي مختلف آن است . [1]
براي يك نقد خوب و هنرمندانه اثر ادبي حداقل بايد دو قاعده ي اساسي رادر نظر داشت :
1- اولين محك اين است كه آيا عناصر داستان در همكاري با يكديگر توانسته اند هدف اصلي داستان را به كمال برسانند .
2- ديگر اين كه داستاني كه از جهت فني و ساختاري موفق است ، پيامش به لحاظ محتوايي از چه ارزشي برخودار است .
البته چنين نقدي نيازمند علم وآگاهي فراوان منتقد است مثلا توجه به شخصيت نويسنده و درونيات او ، كودكي ، جواني و به طور كلي به حوادث خاص زندگي نويسنده كه در شكل گيري اثر نويسنده تاثير داشته است . به رنج ها و شادي هاي دوران زندگي نويسنده ، به جامعه اي كه نويسنده در آن زندگي كرده است ، به كاستي هاي اقتصادي و اجتماعي ، فرهنگي و حتي نوع حكومت دوران زندگي نويسنده ، رويدادهايي مانند جنگ و قحطي ، تحولات و شادي هاي مردم ، مذهب و ديدگاه هاي ديني ، آثارگوناگوني كه نويسنده آن ها را بررسي كرده و بر انديشه ي او نيز سايه افكنده است و ...
اما در اين نقد سعي كرده ام به متن اثر ، عناصر و ابزارهاي تشكيل دهنده ي آن توجه كنم ، نه به شخصيت ، زمانه و ذهنيات نويسنده . در اين نقد بيشتر به منطق داستان و چگونگي شخصيت ها ، نثر داستان ، چگونگي صحنه پردازي ها و گفت وگوهاي بين شخصيت ها پرداخته شده است . لازم به ذكر است كه در نقد اين داستان بيشتر به دريافت هاي خودم با تمام كمي وكاستي هايش متكي بوده ام .
درهنر هم مانند زندگي ، هدف اصلي آزادي و ترقي است .
" بتهوون "
اين داستان كه معادل short stiry انگليسي است ، شاخه اي از ادبيات داستاني منثور است كه به طور تقريب يك صد و پنجاه سال از بدوپيدايش آن در جهان مي گذرد . [2]
داستان كوتاه ، به شكل امروزي در قرن نوزدهم ظهور كرد و مي توان موپاسان را در زمره ي بنيان گذاران اين هنر شمرد . وبراي وي از نظر بدعت و نوآوري و پيشبرد داستان كوتاه در جهان ارزش و اهميتي قايل شد . [3]
گي دوموپاسان Guyde Maupassant (1850-1893) را مي توان از پايه گذاران و استادان سبك ادبي ناتوراليسم در اروپا به شمار آورد . ناتوراليسم مكتبي است كه هنرمند در آن به تقليد موبه موي طبيعت توجه دارد . [4] اين سبك چهارچوب محدودتري نسبت به رئاليسم دارد .
در آشكارترين مفهوم " ناتوراليسم " بخصوص در رمان – چيزي فراتر از بازگشت به طبيعت نيست ... " ناتوراليسم " همانند " رئاليسم " در جوهرش ، طرز برخورد صادقانه بازندگي است . [5]
" داستان گردن بند " ازگي دو موپاسان از گيراترين و جذاب ترين داستان هاي كوتاه جهان است . شخصيت اصلي داستان خانم " ماتيلد لوازل " است كه علي رغم زيبايي خود از امكانات رفاهي محروم است . همسرش كه كارمند وزارت آموزش و پرورش است در يكي از روزها به مهماني وزير خوانده مي شود .و ما تيلد كه طلا و جواهري براي تزيين خود ندارد از دوستش خانم فورستيه گردن بند الماسي عاريه مي گيرد . گردن بند را گم مي كند . بايد به جاي آن گردن بندي بخرد . او و همسرش با قرض بسيار و بهره ي بالا گردن بندي شبيه گردن بند گم شده مي خرند . بعد از گذشت ده سال با رنج و بد بختي ، ماتيلد به دوست ثروتمندش مي گويد كه چه اتفاقي افتاده بود . دوستش مي گويد : ولي ، گردن بند بدلي بود .
داستان گردن بند داستان زندگي يك خانواده ي متوسط با وسوسه هاي پريشاني و روياهاي تب آلود خانم لوازل است كه بازباني عاميانه و محاوره مطرح مي شود .
در اين درام ساده موپاسان موفق مي شود بخشي از حقايق زندگي را مطرح كند و افكار دروني شخصيت اصلي داستانش را به خوانندگان بشناساند وبا ايجاد وقايع غير منتظره به بررسي رفتار شخصيت هايش بپردازد . اوبابينشي سوگنامه اي ، زندگي بينوايان را تصوير مي كند وبه ناتوراليسمي پناه مي برد كه رنگي تيره و نوميدانه دراثرش مي زند .
موپاسان زندگي را طوري ترتيب مي دهد كه جالب تر و هيجان انگيزتر و شگفت انگيز تر شود . هدفش رونوشت برداشتن از زندگي نيست ، جالب كردن و پر شور كردن آن است . [6]
يكي ازخصائص اين اثر تاثر آن اززبان وموادفرهنگ مردم است . و چون از زندگي روزمره سرچشمه مي گيرد ، درد وشادي وگله اي از اخلاق مردم در آن درج است .
انشاي اين داستان بسيار گرم وزنده است و اين شايد به دليل سودجستن وي ازفرهنگ با طراوت مردم است . جلوه ي درخشان ذوق وهنر او ، در نكته يابي و انتقادهاي ظريف اجتماعي است واين نكته جويي وشناختن نقائص ومظاهرزندگي از همه كس برنمي آيد ، اين موهبتي است كه اوازآن برخوردار بوده است ، موهبتي كه زاييده ي استعدادست و چشم بصيرت .
در اين داستان موپاسان علاوه بر سخن گفتن از زشتي ها و فجايع فقر و بي عدالتي از اختلاف عميقي كه بين حقيقت و زندگي اجتماعي وجود دارد ، پرده بر مي دارد . او از قالب داستان براي ترسيم واقعيت هاي زمان خود به شيوه اي انتقادي ، بهره جسته است . و در مجموع ، اين داستان انتقاد تلخي است از مباني جامعه .
در اين داستان خانم لوازل و امثال او فقر خود را باتكلف و عاريه مي پوشانند و گروهي ديگر با ظاهر نشدن در انظار عمومي .
سرانجام كناربارانداز ، يكي از كالسكه هاي قديمي شبگرد را پيدا كردند . اين كالسكه ها
گويي شرم داشتند در روز روشن فلاكت خود را نشان دهند و تنها در تاريكي شب ها بيرون مي آمدند.
در اين داستان زاويه ي ديد سوم شخص يا به عبارتي داناي كل است زيرا نويسنده نگرش كلي به زندگي و شخصيت داستانش دارد و با يك ديد وسيع و جهاني داستان را رقم مي زند .
گردن بند دراين داستان نماد ارزش هايي است كه خانم لوازل روزگاري بس طولاني در سايه ي آن ها زيسته است . ارزش هايي كه همچون گردن بند الماس نشان بدلي بوده اند[7] و حال آنكه خانم لوازل پس از سال ها رنج و مشقت به دنبال گم شدن آن ، پي به بي ارزش بودنش مي برد .
تعدد اشخاص داستان ، آن هم از طبقات مختلف ، كردار و گفتارشان برحسب موقع ومقام ، نشانه اي ازذوق واستعداد نويسنده در كار خوداست .
خانم لوازل نماد طبقه ي محروم اجتماع است ، محروم ازثروت ومحروم از ارزش ها ، اونماد انساني از خودبيگانه و بي هويت است كه ارزش هاي وجودي خود را ناديده انگاشته و موجوديتش را در ارزش هاي بيگانه جست و جو مي كند . اودر حصار خودكوچك بيني وحشتناكي گرفتار آمده بود و پيوسته رنج مي برد .
پيوسته رنج مي برد ، چون احساس مي كرد كه براي اين آفريده شده كه از همه ي نعمت ها و
چيزهاي تجملي بهره مند شود . ...... اورا رنج مي داد و كلافه مي كرد .
ناتوراليست ها در آثار خود ، انسان را محكوم آيين طبيعت و جبرعلمي نشان مي دهند نه آزاد و با اراده و موپاسان داستان گردن بند را با نوميدي طنزآلود ونوعي جبرگرايي رايج زمانه آغازمي كند .
اويكي از آن دخترهاي زيبا و دلربايي بود كه گهگاه از روي اشتباه سرنوشت ، در
خانواده ي كارمندي به دنيا مي آيند . نه جهيزي داشت ، نه اميد رسيدن به ارثيه اي
ونه ... از اين رو تن به ازدواج كارمندي جز در وزارت آموزش و پرورش داد.
خانم لوازل زيرشكنجه ي شرايط روحي خود قراردارد ، زيرا از موقعيت و جايگاه زندگي اش ناراضي است و براي اين كه افكار پريشان ذهنش را قدري آرام كند به دنياي خيال پناه مي برد . توصيفات خيالي او از فضايي ابري و گرفته ، سرد و غم آلود مي گذرند .
در خيال ، به پيش اتاق هاي آرام باپرده هاي نقش دار شرقي فكر مي كرد كه از نور
چلچراغ هاي برنزي ...
اين داستان بيانگر نوعي گريز به تخيل و رويا مي باشد . خانم لوازل كه وضعيت موجود را ، با همه ي بحران هايش بي عظمت و خالي از معني مي پندارد ، به دامن رويا روي مي آورد وبه عالم تخيل دل خوش مي كند و از آن لذت مي برد . او به جاي روي كردن به حال و واقعيت و شناخت فرهنگ خود ، در بيغوله هاي ذهنش براي گسترش ابعاد فرهنگي اش و يافتن عظمت و شكوه باحسرت و اندوه به جست و جو هاي بي حاصل مي پردازد .
از ويژگي هاي ديگر اين داستان ، بكارگيري توصيف هاي دقيق ، جزيي و زنده و گويا است .اين توصيفات چاشني وزيوركلام اوست و در پروراندن مطلب در ذهن خواننده سهمي دارد و اهميتي .
ناخن هاي ميخكي رنگش به چربي ظرف ها و ماهي تابه ها آغشته مي شد . ...
خانم لوازل حالا پير شده بود . حالت زن هاي خانه دار را پيدا كرده بود ؛ قوي ،
زمخت و خشن شده بود . گيسوانش آشفنه ، دامن هايش از ريخت افتاده و دست هايش
قرمز شده بود . ...
از آنجا كه خانم لوازل گوهر وجودي اش را گم كرده است ، ودچار نوعي فلج ذهني شده است از ديدن زيبايي ها محروم مي شود ، بنابراين زيبايي هاي طبيعي را نمي بيند و هنگامي كه همسرش از او مي خواهد براي رفتن به ميهماني يراي تزيين خود از گل طبيعي استفاده كند ، راضي نمي شود و مي گويد :
" نه ، هيچ چيز تحقير آميز تر ازاين نيست كه آدم ، ميان عده اي زن ثروتمند ،
بي چيز باشد . "
خانم لوازل شعاع آفتاب عشق و زيبايي را در زندگي اش نمي بيند .ارزش هاي اصيل را به دست فراموشي مي سپارد و دلباخته ي ارزش هاي مبتذل مي شود و از واقعيت مي گريزد .
خانم لوازل براي بهبود بخشيدن به اين بيماري و ضعف روحي به روياها مي گريزد ، گريزگاه ديگر او هم رنگ شدن با جماعت است . اوبراي رهايي از ناكامي ها ، تحقير ها و احساس درماندگي به هم رنگ شدن با جماعت پناه مي برد . او كه نمادفردي است كه در فضاي نا مطمئن فرهنگ خودي و باورها ي دروغين قرار گرفته است ؛ احساس امنيت و راحتي نمي كند و ميان خود با ميهمانان كه فخر مي فروشند احساس پيوند نمي كند به ناچار و خواسته وناخواسته براي همسو شدن با آن ها و تحقق آرزو هايش مبادرت به قرض گرفتن گردن بند ي مي كند و سعي مي كند حقارت هاي روحي خود را با عظمت هاي دروغين و غير واقعي جبران كند . اوبراي رسيدن به خواسته ي نا معقول خويش و ارضاي حس نفساني اش حاضر مي شود به در يوزگي نزد خانم فورستيه برود و چند تكه جواهر از او بگيرد .
خانم فورستيه از دوستان همكلاسي و ثروتمند خانم لوازل بود ، كه خانم لوازل ديگر دلش نمي خواست به ديدن او برود ؛ چون وقتي برمي گشت ، دچار رنج جان گزايي مي شد .
خانم فورستيه در اين داستان نماد طبقه ي اشراف و مرفه جامعه است .
خانم لوازل با كوشش فراوان و زرق و برق هاي ساختگي ميهماني را پشت سر مي گذارد . و با چهره ي گرفته راه پلكان خانه را در پيش مي گيرد ، براي اوهمه چيز تمام شده بود . خانم لوازل حكم گنج جويي را دارد كه پشت به گنج وجود كرده است و هر چه مي دود از مراد دل دورتر مي شود . پس از بازگشت به منزل درمقابل آينه قرار مي گيرد تابارديگر شاهد اين زيبايي تصنعي باشد . اما در مقابل آينه ي واقعيت يكدفعه خلابزرگي در روح وروانش حس مي كند ، انعكاس " من واقعي " او را به وحشت مي اندازد . ناگهان فرياد مي زند .
مرد پرسيد :
" ديگر چه شده ؟ "
زن با حالتي ديوانه وار رو به اوكرد :
" گردن بند ... گردن بند خانم فورستيه گم شده . "
خانم لوازل با آن گردن بند كه نماد فرهنگ و ارزش هاي بيگانه است ، احساس غربت مي كند ، احساس بيگانگي مي كند ، احساس عدم تجانس مي كند ، پس آن را به سرعت از دست مي دهد و گم مي كند . آن ها تمام زواياي وجودي اش را مي گردند ولي آن را نمي يابند .
در اين داستان به نحو زيبايي ، " تهي شدن از خود " مقدمه ي وارد شدن به دام ضد ارزش هاي ديگر مانند دروغ گفتن نيز تصور شده است .
لوازل با چهره ي گرفته و رنگ پريده برگشت ؛ چيزي دستگيرش نشده بود .
گفت : " بايد به دوستت بنويسي كه سگك گردن بند شكسته و داده اي تعميرش كنند .
موپاسان تاثير روان پريش بودن را در جسم به خوبي نشان مي دهد . خانم لوازل كه نه با فرهنگ و باورهاي خودي مانوس است ونه توانسته است فرهنگ بيگانه را حفظ كند ؛ دچار بحران عجيبي مي شود ، در مقابل بهاي سنگيني مي پردازد تا جايي كه به وضوح صداي خرد شدن گوهر عمر و وجود خود را مي شنود . روزهاي غم انگيِز پاييِز تاوان پس دادن به سرعت مي گذرند و او و همسرش راوارد زمستان پيري و افسردگي مي سازد .
باسپري شدن روزهاي هفته ، آن ها همه ي ا ميدشان رااز دست دادند.
مرد ، كه پنج سالي پيرتر شده بود ، با صداي بلند ...
يا
خانم لوازل حالاپير شده بود .
يا
دوستش بلند گفت :
" ماتيلد بيچاره ي من ، چه قدر تغيير كرده اي !
خانم لوازل پس از سالها رنج ومشقت ودرك حضور دهشت بار فقر اقتصادي و فرهنگي درزندگي اش هنگام رويارويي باخانم فورستيه اورا مسبب اين همه بدبختي مي داند . اين گفتگو نيز شايد نماد رويارويي آگاهانه ي فرهنگ ها و ارزش ها باشد .
" ماتيلد بيچاره ي من !چقدر تغيير كرده اي ! "
" آره ، از آخرين باري كه تورا ديدم روزهاي سختي را پشت سر گذاشته ام ...
همه اش هم به خاطر توبوده ! "
واما پايان غافل گيركننده ي داستان خواننده را از روساخت وظاهرداستان به زيرساخت وپيام داستان كه غالباً درلايه ي زيرين و هزارتوي داستان نهفته است رهنمون مي شود و بعد از آگاه شدن از بدلي بودن گردن بند به فكر فرو مي برد و چراهايي در ذهنش نقش مي بندد.
" اي، ماتيلد بيچاره ي من ! آخر چرا ؟ گردن بندمن بدلي بود . دست بالا پانصد فرانك مي ارزيد . "
طرح بدلي بودن گردن بند توسط خانم فورستيه شايد به اين معني باشد كه زندگي وارزش هاي طبقه ي اشراف ومرفه جامعه ، زندگي و ارزش هاي حقيقي نيست . زيرا پر ازتزوير و تصنع و تكلف است و اگر به ضمير و وجدان آگاه خويش مراجعه كنند ، به اين امر معترف خواهند بود .
آن چه اين داستان را خواندني مي سازد و خواننده را به دنبال خود مي كشاند ارتباط و پيوند آن با واقعيت هاي زندگي ماست .
اين داستان بازتابي از آمال و خواسته هاي طبقه ي متوسط جامعه است و هرچند موپاسان در اين داستان حادثه ي گم شدن گردن بند را برجسته مي كند اما در واقع ، واقعيت هاي زندگي روزمره را هم مورد توجه قرار مي دهد و در پايان داستان خانم لوازل مي فهمد كه انسان بودن بابردگي سازگاري ندارد ، خودبودن ، آزادبودن است .
آزادي در سراسر تاريخ بشري با عنصر نفي آزادي در ستيز بوده است . اما هميشه ، تاريخ اعلام كرده است كه انسان آزاده هويت خود را مي سازد و به بلندترين ستيغ هاي انساني ، شادمانه خواهد رسيد .
پيام داستان كه يكي از جلوه هاي مستتر در آن است به شكلي هنري ارائه شده است . نويسنده مواد داستان را از جامعه گرفته و كوشيده است درد از خودبيگانگي را درقالب داستان و طرح مشكل طبقه ي متوسط جامعه بيان دارد . رهايي از خودبيگانگي و رسيدن به خود آگاهي و آزادگي ، چنان در جاي جاي داستان رخ مي نمايد كه خواننده زيرك را بعد از درك و دريافت آن دچار نوعي تالم روحي و رواني مي كند .
بينش انتقادي و نظرگاه اجتماعي موپاسان بيانگر اين است كه اومردي بوده بيدار و آگاه ، اوضاع زمانه را نمي پسنديده وازآن آزرده خاطر بوده است . وخواننده ي روشن بين به خوبي مي تواند در پس داستان اين دل آزردگي را آشكارا ببيند .
انتخاب عنوان " گردن بند " براي اين داستان جذاب ، پركشش ، حاوي نكاتي از درون مايه ي داستان و تامل برانگيز است و اگرخواننده از ظرافت احساس و لطف انديشه برخوردارباشد ، نداي حقيقت را به وضوح خواهد شنيد .
به طور قطع انتخاب اين نام ريشه در روحيات و افكار خالق اثر يعني گي دوموپاسان داشته است . اين عنوان در ابتدا جهت زيباشناسانه ي آن را به ذهن خواننده متبادر مي كند و اما خواننده باقدري انديشه در پايان داستان در مي يابد كه اين شي ء تزييني – گردن بند – در واقع بندي برگردن شخصيت اصلي داستان بوده تا جايي كه او را تامرزفنا پيش مي برد .
درهرحال موپاسان در نوشته ي خود ، كاستي هارابه اين اميد بيان كرده كه عيوب رفع شود و خوبي وكمال جاي آن ها را بگيرد و انسان به سعادت نائل آيد . اما اين كه تا چه حد سخن او اثر كرده باشد و منظورش حاصل شده باشد ، سخن ديگري است .
واما در پايان بايد گفت داستان گردن بند از آن جا كه داستاني تحليلي و نمادين است . تخيل ما راياري مي رساند تا بيشتر به درون جهان واقعي برويم و به سير آفاق و انفس بپردازيم . به ما توان مي بخشد تا دردها و رنج ها يمان را به درستي بفهميمم و علاوه بر لذت بردن از خواندن داستان به درك و بصيرت بيشتري نيز برسيم . درك ما را از مسايل زندگي سرشارتر و عميق تر مي سازد ودر نهايت انديشه ها و عواطف خفته ي ما را بيدار مي كند .
منابع :
1- حنيف محمد ، رازورمزهاي داستان نويسي ،تهران ،مدرسه ،چ دوم ، 1384
2- رزمجو حسين ، انواع ادبي و آثار آن در زبان فارسي ،مشهد ، آستان قدس رضوي ، چ دوم ، 1372
3- سيدحسيني رضا، مكتب هاي ادبي ،تهران ،نگاه ، 1376 ،ج اول
4- گلشيري احمد ، داستان و نقدداستان ، تهران ، نگاه ،چ دوم ، 1371 ، ج اول
5- موام سامرست / كاوه دهگان ، درباره ي رمان و داستان كوتاه ، تهران ، شركت سهامي كتاب هاي جيبي ، باهمكاري انتشارات اميركبير ، چ پنجم ، 1370
6- ميرصادقي جمال ، ادبيات داستاني ، تهران ، سخن ، چ سوم ، 1376
7- چندمولف ، زبان و نگارش فارسي ، تهران ، سمت ، چ بيست وپنجم ، 1385
[1] حسين رزمجو ، انواع ادبي و آثار آن در زبان فارسي ، 1372 ، ص 222
[2] زبان و نگارش فارسي ، چندمولف ، تهران 1385 ، ص92
[3] جمال ميرصادقي ، ادبيات داستاني ، 1376 ، ص 181
[4] رضاسيد حسيني ، مكتب هاي ادبي ، 1376 ، ص 395
به گفته ي " ديدرو " Diderot (1713-1784 ) در قرن هجدهم ، ناتوراليست ها كساني هستند كه " حرفه شان مشاهده ي دقيق طبيعت و يگانه آيين شان آيين طبيعت است . "
[5] محمدحنيف ، رازورمزهاي داستان نويسي ، 1384 ، ص 31
[6] سامرست موام/ كاوه دهگان ، درباره ي رمان وداستان كوتاه ، 1370 ، ص328
[7] احمدگلشيري ، داستان ونقدداستان ، 1371 ، ص 130